ღ♥ تـــکــــــ پــــــــــــــــــر ♥ღ

حالم خوب است!!! مثل اون مریضی که میگفت خوبم) اما مرد...

دلام

سلام از سایت دانشگاه :)))

 

اینترنت گند ,  ویندوز ایکس پی  ،  مانیتور عهد

 

بوقی ؛ کیس همچنین :دی

[ یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

سلام از شهریور

سلام.خوبی؟من که زیاد خوب نیستم.

 

رتبه کنکورم زیاده انتظار داشتم کمتر باشه.

 

انتخاب رشته کردم ولی هنوز جوابش نیومده

 

رتبه دقیقمو نمیگم ولی بگم که زیر 4500

 

دوسداشتم تهران قبول شم اما با این رتبه

 

رشته ی کتابداری هم قبول نمیشم تهران

:)) :)) خخخخخخ

 

بعد تهران, تبریز میخواستم که اونم رشته خوبی

 

از تبریز قبول نمیشم,هعییییی

 

شاید بمونم سال بعد.دوستام میگن نمون سال

 

بعد رتبت بدتر میشه اما من میخوام

 

بمونم و همه تلاشمو بکنم تا حداقل چند سال

 

دیگه پشیمون نشم که چرا پشت کنکور

 

نموندم.

 

راستیییییی کیا هنوز گاهی وقتا بهم سر

 

میزنن؟؟؟

 

فک کنم همه فراموشم کردن :((

 

[ جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

حلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال کنین

سلام.بازدیدکنندگان گرامی بدلیل

 

 

 

 

 

درد بی درمونه بعضی ها

 

 

 

 

وبلاگ

 

 

 

 

 

 

 

تعطیله با عرض پوزش.

 

 

 

 

 


خدافظ تا قیامت

 

 

 

 

 

{#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13} {#emotions_dlg.e13}

 

[ جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

آرشیو وبلاگو هم ببینین :-)

دوستان به دلیل کم بودن سرعت و لود نشدن کامل وبلاگ ، مطالب هر صفحه رو کم کردم.اگه مطلبای قبلی رو هم بخونید ضرر نمیکنید باتشکر :"سَرور وبلاگ"

.

.

.

تولدمم مبارک

[ جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

تولد من

سلام

 

فردا تفلدمه

 

ای کاش زودتر به دنیا میومدم

 

حسین جانم

 

ما نتونستیم دینمونو بهت ادا کنیم

 

مارو ببخش

 

خوشحال نیستم که تولدمه

 

چون اون کسی که منتظر بودم تبریک بگه

 

و آرزوی صدو بیست ساله شدنمو بکنه

 

حتی دیگه منو یادش نیس .... .

.

.

.

.

یه نفر از عارفی خواست تا جمله ای بگه

 

که وقتی شاده غمگینش کنه و وقتی غمگینه شاد.

 

عارف گفت:این نیز بگذرد .... .

 

اما من بعید میدونم بد بختیای ما بگذرد.

 

به هر حال

 

بخاطر ایام محرم و مصیبت امام حسین

 

شادی و هورا و جیغ  داد موقوف

 

هیچکس حق نداره شادی کنه

.

.

.

التماس دعا دارم از همه کسایی که این پستو میخونن

 

[ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

یا حسین

آقا واقعا شرمنده ایـــــــــــم.
شرمنده.... .
آقا ما نادانیم
آقا ببخشمون
آقاجون چ گناه هایی که خواسته یا نا خواسته انجام دادیم
چ بیحرمتی هایی که ندونسته در حقتون کردیم
آقا حلالمون کنید
آقا جون محتاج شفاعتتون هستیم
محتاج دعاتون
یا حسین ما رو ببخش
ما فقط میخوایم عزا داری کنیم
قصد دیگه ای نداریم
قصدمون سوگواری برای شماس
ما صدات میکنیم:یاحسین
آقا جون ما شیعه های شماییم
آقا جون ببخشمون
یا حسین شعر های بی معنیمون رو بزار پای بیسوادیمون
چشم پوشی کن
بگو نوحه سرودن بلد نیستند
آقا جون شعرای ما شاید بی محتوا باشه اما با عشق ادا میشه
آقا جون ببخش اگه زیارت عاشورامونو شکسته بسته میخونیم
ببخش ببخش ببخش
که اگه نبخشی بد بخت ترین آدم دنیاییم
آقا جون با ما آشتی باش
[ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

خبر مرگ من

گاه می اندیشم

 

 

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

 

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

 

از کسی میشنوی روی تورا

 

 

کاش می دیدم

 

 

شانه بالا زدنت را

 

 

بی قید

 

 

 

 

 

وتکان دادن دستت که

 

 

مهم نیست زیاد

 

 

وتکان داد سر را که

 

 

عجب!عاقبت مرد؟

 

 

افسوس

 

 

کاش می دیدم

 

 

من به خود می گویم

 

 

چه کسی باور کرد

 

 

جنگل جان مرا

 

 

آتش عشق تو خاکستر کرد.

 

تقدیم به همه کسایی که دیگه بریدن ...... .

[ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

پسر بچه 10 ساله

پسر 10 ساله ای وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. 
پسر پرسید: بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد، بعد پرسید بستنی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمامی میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند، با بی حوصلگی گفت: 35 سنت.
پسرک همان بستنی معمولی را سفارش داد. خدمتکار بستنی را آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت..!
پسرک بستنی اش را تمام کرد، صورت حساب را به صندوق پرداخت کرد و رفت...
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت..! پسر بچه روی میز کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود؛ در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد.
.
.

 

 


شکسپیر چه زیبا می گوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را به دست می آورند،
و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند..!

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

داستان کوتاه

پسر دیندار اما فقیری به خواستگاری دختری رفت..... 

 

 

چی بگم .....!!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]

خدایا کمکم کن

 

وقتی به دنیا آمدم گفتند بگرد که گشتن از آن توست و اکنون از جستجویی نافرجام

 می آیم که خود را گم کرده ام.از جستجویی که نمی دانم به کجا ختم خواهد شد .

 کوله باری نیست مرا جز دوری.

 دوری از که ؟ از خودم یا خود او ؟ خودش می داند.

 حال من گم شده ام .

 و تنها می دانم خدا مهربان است ...

 زمزمه خواهم کرد همان طور که او از برایم مدام می گوید

 (هیچ گاه برای پیدا شدن دیر نیست کافی است راهنما را بشناسیم )

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

 مثل آسمانی که امشب می بارد....

 و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد

 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

خدایا ببخش مرا که دلم گاه میگیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم

 ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده میشوم و تنها به تو میگویم

 

ببخش مرا که توان شکر ندارم که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم

 دلتنگ حدیث رفتنم

 من جا مانده‌ام

 شاید خواب بوده‌ام، شاید در واژه‌ها گم شده بودم

 اما  من تو را در همین واژه‌ها پیدا کرده‌ام

 تو آن حقیقت آشکاری هستی که همیشه در خانه دلم جا داری و تو فراتر از همه کلماتی

 خداوندا با تو سخن میگویم .... تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی

 میروم و میروم تند ... اما آرام میرسم ... میرسم به آستانه‌ای که سالهاست آنرا گشوده‌ای

 تا مرا عبور دهی از خاک به عرش

 

 الهی از من بگیر ، هر آنچه تو را از من میگیرد

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مهسا.پ ] [ نظرات () ]